X
تبلیغات
8پیک عاشقی

8پیک عاشقی

    زخمی ِ هنوز

 

هنوز روی ِ زمان شعر عشق می باری

تو از قبیله ی شعری جنون سرشاری

شب وسکوت وصدای ِگلوله در گوشت

همیشه قصه ای از جنگ با خودت داری

تو مهربانی نابی که صلح پیشه ی توست

ولی چه می کند آیا پلنگ بیداری-

که گرگها به زمینش تجاوز آوردند؟

به سمت ماه پریدی به سمت دلداری-

که لحظه لحظه تو را سمت عشق می خواند

سفر به خیر پرستوی ِازقفس جاری




یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390
موضوع: | لينک ثابت |

    شرح ِشقایق
هوالعلی

 

مریم حقیقت در لبیک به مطروحه رهبر معظم انقلاب:

شرح ِ شقایق


دردیدار شاعران آئینی با رهبر معظم انقلاب که در خرداد ماه سال  مطروحه ای از معظم له درباره شخصیت جانبازان عزیز مطرح شد که مورد استقبال شاعران قرار گرفت.

معظم‌له در رهنمودهای‌شان شاعران را به موضوع دفاع مقدس و پاسداشت یاد شهیدان دعوت کردند و از مباحث مهم در این‌باره که کمتر به آن پرداخته شده، به مقوله‌ی «جانبازان شهید» اشاره نمودند و  فرمودند: «یکى از همین چیزهائى که مربوط به جنگ است و از چیزهائى است که ذهن من را مشغول میکند، این جانبازهائى هستند که بعد از مدتى به شهادت میرسند؛ این خودش یک موضوع ویژه است؛ این غیر از شهیدى است که در جبهه شهید شده و درباره‌اش هم شعر گفته شده؛ این انسانى است که یک تجربه‌اى را گذرانده و رنجى را تحمل کرده، آخرش هم شهید شده. بگردید موضوعات اینجورى را پیدا کنید:

شمال نیوز: دردیدار شاعران آئینی با رهبر معظم انقلاب که در خرداد ماه سال مطروحه ای از معظم له درباره شخصیت جانبازان عزیز مطرح شد که مورد استقبال شاعران قرار گرفت.


شرح شقایق عنوان شعری است که خانم مریم حقیقت شاعر متعهد کشورمان شعری در استقبال از مطروحه رهبر انقلاب سروده و در اختیار شمال نیوز قرار داده است.


این شاعر آورده است: «مطروحه و اقتراح یکی از نمونه های رایج در انجمن های اصیل ادب پارسی از گذشته تا حال بوده است. به طوری که بعضی از اشعار زیبا و زبانزد ادب پارسی بر همین اساس شکل گرفته است.

 

 

شرح ِشقایق

 



از زبان همسر جانباز ِشهید





" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل


خونین چو برگ شقایق،رنگین چو افسانه ی دل "


هر قطره از شمع جانت،می سوزدم در خزانت


باید کجا پر بگیرد بعد از تو پروانه ی دل؟


رفتی ودل کندی از غم،آه ای شهید مجسم


اما ندیدی چه تلخم بعد از تو همخانه ی دل


بارِ سترگ ِفراقت من را زمینگیر غم کرد


بالی بکش از رسیدن بر باور ِ شانه ی دل


پیچیده عطر نمازت،شبگریه های نیازت


آوازه ی رمز ورازت در بزم شاهانه ی دل


دنیا برایت قفس بود،هجران وشبناله بس بود


پیغام ناب جرس بود،از سوی ِجانانه ی دل


با جان ودل می شنیدی هر روز در خود شهیدی


یک روز آخر پریدی از بام ویرانه ی دل


معنای ناب حقیقت ،زیبا ترین استقامت


پرواز سبزت سلامت ای پیر فرزانه ی دل

 

 

این خبر را بخوانید در:


شمال نیوز

بصیر آن لاین

تریبون مستضعفین

خانه فرهنگ دانشجو

بی باک نیوز

نقدنیوز

فاش نیوز

نهضت سبز نبوی

سایت خبری تحلیلی قطره

مسجد بلال

سایت شاعران پارسی


 

 

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  شنبه دوازدهم شهریور 1390
موضوع: | لينک ثابت |

    "عیدی ِ خدا"

یه روز یه شهر زیبا،پر از حریر ورویا

اسیر ِ دیو ِ شب شد اسیر ِ یه هیولا

مردای ِ آفتابی رُ هیولای شب می کشت

پروانه های خسته له می شدن توی ِ مشت

از در ودیوار ِ شهر صدای ِ خون میومد

صدای ِ انفجار ِ پیر وجوون میومد

وحشت ِ دیو ِ سیا شهرُ مچاله می کرد

حوضای اطلسی رُ سطل زباله می کرد

ممدای با غیرت شهید شدن تو چنگش

عصمت گلهاشونُ نشونه رفت تفنگش

سقوط شهر ِ خرم،سقوط قلب ما بود

روز ِ عزای ایران ،شبیه کربلا بود

قطره قطره دریا از دل ِ ترانه پا شد

از همه جا راهی ِ دیار ِ لاله ها شد

وقتی به هم رسیدن ذره های پر از نور

یهو یه خورشید شدن تو آسمون ِ بلور

دیوه به وحشت افتاد آتیشُ تند ترش کرد

هر چی که گل مونده بود شکست وپرپرش کرد

همت مردای ِ مرد دیو شبُ شکس داد

عطر ِ خوش ِ گلا رُ به شهر خسته پس داد

رهایی شهر خون رهایی دلا بود

عید بزرگ ِ ایران تو دستای خدا بود

 

 

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

 

 

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  یکشنبه هفدهم مرداد 1389
موضوع: | لينک ثابت |

    "قیام ِ سنگ"

 

 

 

یه طرف گلوله های غرق ِ خون

یه طرف سنگ وسپاه ِ بی نشون

یه طرف یه گله گرگ ِ بی حیا

یه طرف در به دری ِ بره ها

 یه طرف عروسکای ِ انفجار

یه دستای ِ خالی از بهار

یه طرف سفره های ِ رنگُ وارنگ

یه طرف یه تیکه نون و دل ِ تنگ

یه طرف ساختمونای ِ مرمری

یه طرف خیال حوض و پنج دری

یه طرف ستاره ی نحس ِ یهود

یه طرف خورشید ِ قبله ای که بود

یه بمب ِ اتم توپ و تفنگ

یه طرف دستای خالی از فشنگ

یه روزی گرگا میمونن وفرار

به سپیده می رسه قیام ِ سنگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

 

 

 

 

 

 

 

 

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  یکشنبه هفدهم مرداد 1389
موضوع: | لينک ثابت |

    به نام خدا
سلام

 

وشعری جدید

 

به شهیدان پاک خیبر که جنون عشق را بر جزایر مجنون،هوالهویزه وطلائیه به تصویر کشیدند تا ادامه ی صحنه ی اعجاز کربلا باشند وبه سرداران بزرگ اسلام شهیدان حاج ابرهیم همت،حمیدباکری ودیگر بزرگان خون پیشانی

 

رو به وادی جنون

"یا رسول الله..." آغازی منور می شدید،رهسپار جاده های سبز خیبر می شدید

 

عاشقی را از گلوی العطش تر می شدید،همت طبع بلند نسل کوثر می شدید

 

شب بلندوآتش عصیان دشمن چیره و...،چشم عالم کربلای جبهه ها را خیره و..

 

پیش رو روشن شهادت ها به جز آن تیره و..،در یقین پر می کشیدید وکبوتر می شدید

 

هر طرف دستی جدا،هرگوشه دستاری به جا،هر نفس شوقی رها،هر سینه دریایی خدا

 

تشنگی راز فنا وعاشقی رمز بقا،در هجوم تیره گی ها،سرو ِبی سر می شدید

 

سم به سمت روشنا ی سینه ها پاشیده بود،دست گرگ آئینه های پیش رو را چیده بود

 

تاول خون بر بدن های شما رقصیده بود،رو به صحرای جنون آئینه پیکر می شدید

 

صبح فردا برگ سبزی بود در تاریخ جنگ،گل شکوفا می شد از قنداق خونین تفنگ

 

در نبرد روشن آئینه وپیکار سنگ،فاتح خیبر،نشان دست حیدر می شدید

 

رفته اید ودور شمع دوست پروانه شدید،ساقیان باده های پاک میخانه شدید

 

در نگاه ما ولی افسوس افسانه شدید،آه مردان خدا ای کاش باور می شدید

 

 

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  سه شنبه پانزدهم تیر 1389
موضوع: | لينک ثابت |

    قاسم آباد

 

 ای کاش کبوتر برسد همسایه

بر شانه ی تو پر برسد همسایه

بگذار که آنقدر به تو ظلم کنند

تا صبر خدا سر برسد همسایه

 

 

سهمت را نفس بکش

 

آتش بزن تجاوز شبهای ننگ را

بستر بساز حادثه های قشنگ را

این صبر، سالهاست تو را رنج می دهد

برخیز وخط بکش پس از این شب درنگ را

وقتی به سمت ماه شما پنجه می کشد

بشکن غرور خاطره های پلنگ را

دستی هنوز در پی تاراج هر چه هست

بر خاک می کشد طمع تلخ چنگ را

ماهی کوچکی که دلم بود مرده است

در خون خود تپیده ببین این نهنگ را

رودیم وسمت عشق به پرواز آمدیم

 دریای آتشیم زمستان جنگ را

تا با همیم پشت تباهی شکسته است

در کام شب بریز غم این شرنگ را

راضی نباش سهم پرت را از این قفس

پرواز سهم توست،علم کن تفنگ را

تیر خلاص توست مدارای ظلم وسنگ

بر هم بریز هیبت ایل فشنگ را

سمت قفس نشانه برو، آسمان بنوش

بشکن طلسم باور این سهم تنگ را

این قبله گاه اول دلهاست شهر توست

شیطان کمین گرفته بزن خشم سنگ را

 

 

ترانه جنگیدیم!

جاده بود ولحظه ها وانتظار جاده بود وقدماي بي قرار

يه نفر يه مرد تو اون جاده ي سرد مي نوشت از عاشقي از يه بهار

خستگي تشنگي آزارش مي داد اما اون به فكر يه حادثه بود

نمي ترسيد از غروب تموم شدن همش از طلوع فردا مي سرود

آخرش رفت و به آرزوش رسيد قطره بود وهم صداي دريا شد

تن خاكيشو گذاشت وپر كشيد مث روح با صفاي ابرا شد

اونطرف يه پير مرد نشسته بود تا از سفر بياد دلاورش

اونكه هر چي داش تو اون خلاصه بود تنها آشناش انيسش يا ورش

اما اون پرزده بود ورفته بودانتظار پيرمرد فايده نداشت

رفته بود به جايي كه به اومدن به فضاي زندگي جاده نداشت

پيرمرد دلش مي خواست پر بزنه بره و شهيدشو پيدا كنه

توي اون شلوغي آتش ودود پيكر اميدشو پيدا كنه

پيرمرد رفت وبه يه دريا رسيد كه پر از عاشقي وستاره بود

پر احساس قشنگ ما شدن پر پيكراي پاره پاره بود

سرشو رو سينه ي دريا گذاش گف برو خدا نگهدار پسرم

تنها نيستي نميشه تن تو رو از پيش اينهمه تنها ببرم

قاسم آباد بعد از اون هميشه موند توي ذهن لحظه ها به يادگار

تموم فصلاي اون حوالي شد بعد از اون حادثه تكرار بهار

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

 

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  دوشنبه ششم مهر 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    نفس زخمی

 

عصر پنجشنبه بود وباز مثل همیشه داشت حیا ط را آب وجارو میکرد نگاهی به پنجره ی اتاق انداخت و وقتی دید پدرش راحت خوابیده جارو را کنار گذاشت شیر آب را بست و روی تخت چوبی زیر درخت انگور سر جای همیشگیش نشست.چشمهایش را با دست مالید خیلی خسته بود دیشب راتا صبح بالای سر پدرش بیدار بود ،بابا هذیان میگفت واو دستمال روی پیشانیش را عوض می کرد سرفه های شیمیایی بابا امانش را بریده بود...

یک قلپ از چایش را خورد چشمهایش را روی هم گذاشت،احساس کرد راحت شده عطر آشنایی به مشامش رسید چشمهایش را باز کرد وزل زد توی چشمهای عباس وگفت:خب می گفتی داداش،تازگیا چه خبر؟کم پیدا شدی؟دیر دیر میای؟

میدونی مامان همش از تو حرف می زدتا همین دیروز پریروزای آخر می گفت میدونم عباس شلمچه است می گفت یه جایی تو کربلای پنج گمش کردیم وحالام باید همونجا بیایم پی ات.می دونی داداش خیلی خسته ام ،کلی حرف تو دلم بود که بیایی وبهت بگما اما باز اومدی وهمش یادم رفت........

نگاهی به حلقه ی باریک توی انگشتش کرد وادمه داد:دلم واسه قاسم خیلی تنگ شده،یادته همیشه می گفت تنها چیزی که میتونه از عباس جدام کنه صدای مریمه اون که زنگ بزنه با سر راه می افتم....داداش قول دادی ایندفعه بیاریش با سر یا بی سر فرقی نمیکنه،آره میدونم استخونی شده کی باورش میشه یل من...؟

اما مهم نیست من به همون ستونهای لاغرش تکیه می کنم!مردی قاسم به هیکلش نیست به غیرتشه.نیم نگاهی به عباس کرد ووقتی لبخند راتو ی صورتش دید خجالتش فراموشش شد ودوباره گفت:دلم واسه قاسم خیلی تنگ شده،داداش پاشو وایسا تو رو که ایستاده میبینم قامت قاسم تو ذهنم جون می گیره،داداش تو رو خدا حرف بزن راسته که قاسم رفت رو شط ودیگه....

تا آخر دنیام لازم باشه دنبال ضریح شناورش می گردم

......

یک دسته گوسفند یکهو جلویشان سبز شد راننده دستپاچه ترمز زد اتوبوس تکان شدیدی خورد واشکش لغزید روی گونه هاش،اشکهایش را با گوشه ی چادرش پاک کردو چشمهایش را روی هم گذاشت دلش هری ریخت بابا پریده بود

فکر کرد...

الهم صل علی محمد وآل محمد

خواهر!

خواهر بلند شو

چشمهایش را باز کرد وبسیجی بالای سرش را نگاه کرد

:خواهر بلند شو رسیدیم اینجا شلمچه اس

بغضش ترکید

پیاده شد وبه سمتی رفت که بسیجی راهنمائیش کرده بود

:سلام برادر اینجا قرار گاه برادرای تفحصه؟

به من گفتن عباسم، قاسم....

:سلام خواهر پریروز رسیدیم بهشونََ،َخدا رحمتشون کنه....

اینا اون دوتا که اون گوشه سمت چپ...

تابوت راباز کرد چند تا تکه استخوان و...

عباس رابغل کرد واسم قاسم را به سینه اش چسباند حس کرد بوی عطری آشنا به مشامش رسید

هنوز پلاکشان بوی کربلا میداد

کربلای پنج                  .                       

شلمچه

بوی شط

 

 

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

 

 

یاعلی

 


 
نويسنده:مریم حقیقت |  پنجشنبه دوم مهر 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    عشق منظوم
 

دراتاقی که باز محکوم است

از پریدن پرنده محروم است

یک مداد وکمی ورق پاره

هی نوشتن که زندگی شوم است

می کشد سرفه های دردآلود

بر پتویی که درد را بوم است

نیمه شب در خودش مچاله شدن

ناله های:خدام قیوم است

دوربین سمت خانم دکتر

/بر مدار تو لحظه ها زوم است/

:این مریض اتاق بیست وهشت

روی تختش نوشته مسموم است؟

:بله آقا پرنده ی جنگیست

 شیمیایی است،عشق منظوم است

 :این کبودی روی دستانش؟

:حاصل ضربه های باطوم است

یک سوال از خود شما دکتر

:این حماقت نبود؟:معلوم است-

نه،تمام وجودش آتش شد

زیر لب گفت عشق مظلوم است

او برای من وشما جنگید

او برای من وتو...مفهوم است؟

رفت سمت اتاق بیست وهشت

سمت احساس می کنم شوم است

نرو برگرد دکترت گفته

دستهایت هنوز مصدوم است

نگرانم نباش دکتر جان

توی جبهه فشنگ مرسوم است

.

.

.

رفت وچندین بهار پژمردم

آمد ودیدم عشق مغموم است

سالها مانده توی تختی که

روی قطع امید مرقوم است

هی خودش را دوباره می سازد

مرد من در خودش کوانتوم است

.

شک،دوباره صدای کسیژن

باز پرونده ای که مختومه است

سمت عشق همیشه اش لغزید

روی تختش نوشت مرحوم است

 

 

ویک داستان

 

She is beatifull

 

 

هراسان از خواب پرید،مثل تمام شبهای این چند ماه لعنتی

عرق سرد بر پیشانیش نشسته بود.

صدای نفسهای خودش را میشنید

عمیق

وآزاردهنده

عقش گرفت

تا پنجشنبه فقط دو روز مهلت داشت.چه باید میکرد؟این سوالی بود که تمام مدت ذهنش را به خود مشغول کرده بود.حتی دیروز که رفته بود برای پرو.

ذوق زده شد وقتی خودش را توی آینه دید با آن لباس زیبائیش چند برابر به نظر می رسید

.فقط حس کرد روی سینه اش کمی گشاد است.خواسته بود بگوید اما تا لباس را از تنش در آورده بود باز همان سوال گشادی لباس را از یادش برده بود

چه باید کرد؟

عدنان می خواست همه چیز عالی باشد.برای همین سفارش لباس را به بهترین خیاط رام الله داده بود.از بهترین آرایشگاه وقت گرفته بود وبهترین سالن شهر را برای مراسم کرایه کرده بود.

دو سال پیش با هم آشنا شده بودند توی دانشگاه.هر دو حقوق می خواندند.عدنان بهترین شاگرد کلاس بودونرجس زیباترینشان.از همان اول بحث تمام دخترها عدنان بود.زیبایی،خوش پوشی وخانواده ی ثروتمند ومشهورش.اما نرجس اصلن به این چیزها فکر نمی کرد.درست یادش نمی آمد کی وچطور شیفته ی متانت عدنان شده بود وعدنان عاشق زیبایی ونجابتش.مدتی بعد نامزد شده بودند.

عدنان از هر نظر کامل بود برازنده ومهربان ونرجس را به اندازه ی تمام دنیا دوست داشت.نرجس هم روز به روز بیشتر به او دل می بست.

آرزوی هر دختری ازدواج با پسری مثل عدنان بود وحالا نرجس با این آرزو فقط دوسال فاصله داشت.

خودش را در آن لباس مجسم کرد

.شانه به شانه ی عدنان در آن مجلس باشکوه قدم می زد وباران گل وشیرینی بر سر ورویشان می بارید جای خالی برادرش را که دید دلش گرفت به یاد آن شب لعنتی افتاد...

مادر از عصر گریه کرده بود واز محمدش گفته بود.محمد برادرنرجس دوماه پیش بعد از حرکت انتحاری حمله به پادگان نظامیان آمریکایی ناپدید شده بود وهیچکس خبری از او نداشت.آخر شب درد قلب امان مادر را بریده بود ومجبورش کرده بود با پدر بروند بیمارستان.

نگران مادر بود.تلوزیون را روشن کرد تا فیلم ببیند شاید یادش برود...

حس کرد صدای پا شنیده

دقت کرد.صدایی نمی آمد.

بلند شد تا یک لیوان آب بخورد.چیزی به شیشه خورد

نرجس!نرجس!

با ترس ولرز پنجره را باز کرد

:کجا بودی برادر؟ماکه نصفه عمر شدیم

:میگم نرجس جان فقط آروم.کسی نباید بفهمه من اینجام.پدر ومادر کجان؟

:میگم بهت بشسین واست چای بریزم

استکان چای را هنوز روی میز نگذاشته بود که آن لعنتی ها مثل شبه وارد خانه شده بودندتا محمد آمده بود به خودش بجنبد دستگیرش کرده بودند.چهار نفر بودند دوتا سرباز ودوتا افسر.قدبلند وخشن با لباسهای تمامن مشکی.

یکی از افسرها با مشت به صورت محمد کوبید

نرجس فریاد زد

:ولش کنید کثافتا

افسر به طرف نرجس برگشت

تنش لرزید

 

She is beatifull

 

محمد زجه میزد وتقلا می کرد

:نه خواهش میکنم نه

وقتی به هوش آمدهیچکس در خانه نبود. برهنه بود با یک لکه ی بزرگ خون.چشمهایش سیاهی رفت.به یاد مادرش افتاد ملحفه ی روی تخت را جمع کردخواست بیرون برود که زمین خورد.تمام تنش درد میکرد.ملحفه را زیر تخت گذاشت وتوی تختش دراز کشیدآنقدر گریه کرد که صبح شد

حالت تهوع داشت

بغضش ترکید.فقط دو روز مانده بود.چه باید میکرد؟چطوری به عدنان بگوید فرزندشان دورگه خواهد بود

خانواده اش،آبرویش،تصمیمش را گرفت

کشوی میز را باز کرد

تیغ را برداشت

خون اتاق را برداشته بود

 

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  پنجشنبه دوم مهر 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    به شهید علم الهدی که موذن بود ومذن پرید وسیـ/مرغ شهدای هویزه به پاس حماسه ی 16دیماه1356

فصل رویش

 

صحرای تشنه آتش محشرگرفته بود             دنیا دوباره عطر پیمبرگرفته بود  

الله اکبر اینکه اذان محمداست              گویا خدا به حنجر اکبرگرفته بود  

در خلسه های ناب حضوری دوباره عشق        قامت برای دفعه ی آخرگرفته بود

تکبیر او گلوی زمان رانشانه رفت             وقتی که داغ سرخ زمین سرگرفته بود

***  

دیماه فصل رویش خون هویزه بود             سیـ/مرغ سمت حادثه پیکرگرفته بود  

دستانشان هجوم قفس راشکست وبعد             لبهایشان طراوت کوثرگرفته بود  

با آخرین سلام به معراج پر زدند             یک دشت طرح لاله ی پرپر گرفته بود       

***

او ماند ویک گلوله وده ها لهیب تانک              پشت هجوم خاطره سنگرگرفته بود      

رگبار تلخ فاجعه،باران داغ تیر                   بر بالهای سرخ کبوترگرفته بود  

در ناله های سبز دل کهکشانیش            بغضی سراغ دست برادرگرفته بود  

یک دست سرخ آتش ویک دست سبز یار       دستی که رنگ حنجر اصغرگرفته بود     

*** .....

آتش حضورسبز غزل را نمیـ...گداخت           خورشید از تمام افق پرگرفته بود

 

 

و داستان

 

به شهید حمید باکری ودیگر شهیدان یاس نشان لشکر عاشورا که خیبر سبز شهادت را فتح کردند ولقت مجنون را برای همیشه بر پیشانی جزیره با خون پاکشان حک کردند روح های بزرگی که جسدشان را به خاک تشنه ی جزایر مجنون بخشیدند

 

 

عطر یاس

:مهدی مهدی..اسماعیل!

:اسماعیل جان به گوشم

:مهدی جان...

چشمهایش ساهی رفت لبخند تلخی زد وزیر لب زمزه کرد انالله وانا الیه راجعون

:مهدی جان میریم بیاریمش

:با بقیه ی بچه ها؟

:نه آتش سنگینه، یه کالیبر50کانالُ هدف گرفته

:پس بزارید اونم همونجا بمونه،اون واسه هدفش جنگید...

از خانواده خدا حافظی کردمهدی زنگ زده بود وفرمان حضور در جبهه داده بودساعت حدودن چهار صبح بود که به منطقه رسید.مدتها  بود ندیده بودش.همیشه جبهه بود کمتر مرخصی می آمد .این اواخر که اصلن نیامده بود.مهدی را در آغوش کشید.مهدی بوی گل یاس می داد.

قرار بود عملیات شود.عملیات خیبر با رمز "یا رسول الله".

حمید به فرمان مهدی معاون لشکر عاشورا شده بود.معاون لشکری که مهدی فرمانده اش بود.

 

ساعت20:30 روز سوم اسفند سال1362

یا رسول الله...

عــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــات آغـــــــــــــاز شد.

 

صدای انجار فضا را پر کرده بود.همه جا پر بود از خون وگرد وغبار.اولین کسی بود که قدم بر جزیره گذاشت وپشت سرش بسیجیان لشکر عاشورا.

:بچه ها مراقب باشید ...توکل کنید وپیش برید به امید خدا،چیزی به فتح جزیره نمونده...

 

ساعاتی بعد جزیره آزاد شد وبعثیان اسیر.

.

.

.

سرتیپ درشت اندام عراقی،نگاهی به فرمانده ی تکیده وساده پوش قوای اسلام کرد وبا تعجب پرسید:

شما چطوری خودتونُ اینجا رسوندین؟

حمید جدی ومحکم گفت:اردنُ دور زدیمُاز طرف بصره به اینجا رسیدیم!

:پس نیروهایی که از روبرو میان...؟!!!!!!!!

حمید خندید وگفت:اونا از مین روئیدن!

بچه ها خندیدند وسرتیپ متحیر آنها را نگاه کرد.

حمید به طرف زخمی ها رفت.

:قبول باشد برادر!

به کمک امداد چیان زخمهای بچه ها را تمیز میکرد وراهیشان میکرد وبا حسرت به شهدا نگاه میکرد انگارنگاهش با آنها حرف میزد وچیزی می خواست.

.

.

.

 

وقت نماز بود.حمید که دیشب را اصلن نخوابیده بود وبه حال زخمیها رسیدگی کرده بود.به نماز ایستاد ولشکریان عاشورا پشت سرش.

صدای مهیب انفجار خبر از پاتک دشمن برای باز پس گیری جزیره می داد.آتش سنگین دشمن از هر طرف به جزیره می بارید.نیروها با چنگ ودندان مقاومت می کردند.

:جزیره نباید فرو بریزه...

این را گفت وآرپیجی به دست به سمت تانکهای دشمن یورش برد....

با منهدم شدن چند تانک اولین پاتک شکست خورد،اما عراقی ها که برای گرفتن مجنون مصمم بودند با تقویت قوا برگشتند.حمید به همه جا سرکشی میکرد

:بچه ها نگران نباشین..نیروی کمکی تو راهه...مقاومت کنین..انشاالله جزیره رو تسلیم نکنیم...

حرفهای حمید روحیه ی بچه ها را برای مقاومت دو چندان می کرد

تیر بار را برداشت وشلیک کرد.اسماعیل به طرفش دوید دید زیر لب نماز می خواند

ناگهان فریاد یکی از بچه ها بلند شد

:دارن محاصرمون میکنن،دارن از این طرف میان...

به طرف پل دوید،دشمن می خواست با گذر از پل بچه ها را محاصره کند وجزیره را اشغال.

یا رسول الله میگفت وشلیک می کرد

ساعتی بعد بین آنهمه صدای انفجار صدایی خاموش بود.اسماعیل سراسیمه شروع به جست وجو کرد.از هرکس سراغش را میگرفت بی خبر بود.نوجوانی زخمی در حالی که اشک در چشمهایش جمع شده بودبه سختی دستش را بلند کرد ونقطه ای را نشان داد.

اسماعیل به آن طرف دوید...

لبخند میزد میان آتش وخون...خم شد وپیشانیش را بوسید.

حمید بوی گل یاس میداد.

 

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  پنجشنبه دوم مهر 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    دوبیتیهای سرخ
آن روز میان گریه پر پر شده بود

حتی دل سنگی زمین تر شده بود

دل زد به حرم،پای خودش رابخشید

رو کرد به آسمان،کبوتر شده بود

***

زمین دشت شقایقهای پر پر

وچشم آسمان از رفتنش تر

برای وسعتش دنیا قفس بود

به سمت عاعشقی پر زد کبوتر

***

غم آئینه را تسکین سرودند

وکفران زمین را دین سرودند

به راه دوست از هرچه گذشتند

جنون عشق را بر مین نوشتند

***

برایش عشق مفقودالاثر بود

همیشه چشمش از اندوه  تربود

دلش را به شلمچه پست میکرد

تمام روزها روز پدر بود

***

چکید از آسمان باران خنجر

وسر زد از زمین گلهای پرپر

درختان قامتش را گریه کردند

شبی که از زمین پر زد کبوتر

***

قلندر وار از درمان گذشتند

از آب وآتش وطوفان گذشتند

کبوترهای زخمی تشنه بودند

به نام عاشقی از جان گذشتند

***

زمین از اشتیاقش کم نمی کرد

غم نان گونه اش را نم نمی کرد

غم مشک وعلمدار آتشش زد

گلوله قامتش را خم نمی کرد

***

همیشه چشمش از اندوه تر بود

ودنبال نشانی از پدر بود

شبی ایل شقایق رد شد وشهر

پر از بابای مفقودالاثر بود        

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

 

 

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  پنجشنبه دوم مهر 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    به نام خدا

کربلای5

آمد نشست مثل همیشه برابرش                     می خواست عاشقانه بگوید که ما درش-

بعد از غروب تلخ تو پرواز کرد ورفت               آیا رسیده است به دستت کبوترش؟

میگفت می رسیم به تو کربلای پنج                می گفت توی خاک شلمچه است پیکرش

***

عباس من هنوز به قاسم نمی رسم                  فرقی نمی کند تن بی سر بیاورش

فرقی نمی کند یل من استخوان شده                 من تکیه میکنم به ستونهای لاغرش

عباس من برادر خون قامتم با یست           قد می کشد به نام تو درمن صنوبرش

حرفی به من بزن پر نا گفتن هنوز               عباس من کجاست ضریح شناورش؟

دستی غریب در تو مرا خاک می کند                خط می کشد تمام مرا توی دفترش

 

***

.

.

خواهر بلند شوتب اینجا، شلمچه است                    گویا رسیده بود به گلهای پر پرش

 

.

.

حالا کنار قامتشان ایستاده بود                 یک مشت استخوان وپلاک معطرش

 

 ویک داستان

 

 

چشمآبی

 

هر شب خوابشُ می دیدم،خواب چشمای آبی قشنگش که درست مثل تیله های کادوی تولدم شفاف بود وروشن...

چقد دلم واسه داداشم تنگ شده،بعد از اون شب دیگه هیچوقت ندیدمش،حتی اسمشُ...

فقط گاهی تو گریه های مامان حسش می کردم

[یهویی فکر کردم یه جمله ی بزرگونه ی قشنگ گفتم!]

بگذریم داشتم ازچشمای آبی قشنگش میگفتم .چقد دوس دارم تو دستام لمسش کنم.پوستش باید خیلی لطیف باشه،مثل پوست زنایی که تو ساختمونای مرکز شهر زندگی میکنن ومامان هر وقت می بینتشون زیر لب میگه:عوضیا دسشون که به آب سر دوگرم نخورده بایدم اینطوری باشن

دلم میخواد بغلشون کنم ونوازششون کنم،هم مامان وموهای سیه وز وزیشُ،هم چشمآبی قشنگمو با موهای طلایی ونرمش!

تو دنیا هیچی واسم اینقد مهم نیست،حاضرم واسه داشتنش همه ی املاهامُ بیست بگیرم!!

هر روز که از مدرسه بر میگرردم میرم یه گوشه وامیستم و زل میزنم به چشمای قشنگشفاونوقت اون آقاهه که کلاه گرد داره ویه ستاره به گردنش آویزونه بهم چشم غره میره ومیگه:بازم که اینجایی برو

□□□

:صبح به خیر مامان جون

-صبح به خیر عزیزم،بیا صبحونتُ بخور

:نه نمیخوام مامان جون مدرسه م دیر شده

-اِ حواست کجاست امروز جمعه س بیا صبحونتُ بخور

:چه خوب پس من میرم بقیه ی خوابمُ ببینم!مامانی راستی بابا رفته خونه ی اون خانومه که چشمای آبی قشنگ داره؟همون که شوهرش کفشای بلند سیا میپوشه وهی سر سربازا داد میزنه؟

-آره عزیزم گفت امروز زود بر میگرده قراره بهش هدیه بدن هم به بابات هم به دوستاش

با خودم فکر کردم چی میشه هدیه ی بابا...

امروز چقد زود گذشت با مامان که رفته بودیم نون بخریم بازم دیدمش تو دلم گفتم:چی میشه مال من بشی،اما از ترس مامان زل نزدم به چشمای آبیش!

.

.

:سلام بابا

-سلام عسلمفبیا اینم اون چشمآبی قشنگی که میخواستی

:دوست دارم بابا جون،دوست دارم

چشمآبیمس بغل کردم و یواشکی  بهش گفتم:بریم تو اتاق ِ من،کلی حرف دارم واست،کلی چیزا باید با هم ببینیم،نامه هایی که واست نوشتم...

تو تختم دراز کشیدم وگفتم:بیا کنار خودم بخواب چقد دلم می خواس...

 

دیگه هیچی ندیدم

.

.

.

یکی کاغذ را از من بگیرد

حالا کلمات هم می لرزند از صدای مهیب انفجاری که در قصه پیچیده،سنگر بگیرید پشت قلمهایتان ودیگر از هیچ چشمآبی قشنگی ننویسید!

 

 پایان

 

 

*تمام اشعار،داستان ها ومطالب این وبلاگ اثر خودم است.

 

 

یاعلی


 
نويسنده:مریم حقیقت |  پنجشنبه دوم مهر 1388
موضوع: | لينک ثابت |